![]() |
![]() |
|
| روزنوشت ها |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 15:0 توسط سمیه |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 14:32 توسط سمیه |
|
|
نمی دونم چرا چند وقته همش به گذشته فکر می کنم . چند روز پیش رفته بودم چهارراه کالج دیدم بهترین فرصته تا یه سری به دبیرستانی که می رفتم بزنم . یادش به خیر بهترین دوران زندگیم بود . حالا رفتیم تو دبیرستان یاد شعر دوران دبستان افتادم . یاد اونوقتا هم به خیر. اشك يتيم روزي گذشت پادشهي از گذرگهي فرياد شوق بر سر هر كوي و بام خاست پرسيد زان ميانه يكي كودك يتيم كاين تابناك چيست كه بر تاج پادشاست آن يك جواب داد چه دانيم ما كه چيست پيداست آنقدر كه متاعي گرانبهاست نزديك رفت پيرزني گوژپشت و گفت اين اشك ديده ي من و خون دل شماست ما را به رخت و چوب شباني فريفته است اين گرگ سالهاست كه با گله آشناست آن پارسا كه ده خرد و ملك، رهزن است آن پادشا كه مال رعيت خورد، گداست بر قطره سرشك يتيمان نظاره كن تا بنگري كه روشني گوهر از كجاست پروين، به كجروان سخن از راستي چه سود كو آن چنان كسي كه نرنجد ز حرف راست پروین اعتصامی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 15:59 توسط سمیه |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 15:20 توسط سمیه |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 11:56 توسط سمیه |
|
|
از من میپرسيد چگونه ديوانه شدم. چنين روی داد: يک روز، بسيار پيش از آنکه خدايان به دنيا بيايند، از خواب عميقی بيدار شدم و ديدم که همهی نقابهايم را دزديدهاند. همان هفت نقابی که خودم ساخته بودم و در زندگیام بر چهره میگذاشتم. پس بینقاب در کوچههای پر از مردم دويدم و فرياد زدم: "دزد، دزد، دزد نابکار." مردان و زنان بر من خنديدند و پارهای از آنها از ترس من به خانههايشان پناه بردند. خليل جبران |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 12:4 توسط سمیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| ارتباطی ها |
|
تارنویس مداد سیاه اخبار ارتباطات تحقیقات روابط عمومی زن نوشت راه ارتباطات مجید مجدنیا ندا دهقانی من و مقاله هایم فصل نو آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
خدای ماه آرزو NCجون سیبیل میبیلو Majid OneOne سید علی صالحی دکتر یونس شکرخواه جاجا |
|
RSS
|