تبليغاتX
دودونا،بلوط سحرآمیز
روزنوشت ها
 

ما را به خاطر بیاور

 

ما را که تازه جوانانی 22 ساله بودیم
شور عشق در سینه داشتیم
وپیش از آنکه عاشق شویم
سینه به خاک سپرده
مردیم
ما را به خاطر بیاور
ما را که سینه سرخانی خنیاگر بودیم
و ده به ده
نه در آسمان و نه در کوهسار و نه بر شاخسار
که در بازار
پیش از آنکه آوازه خوان شویم
بر شاخه تکیده از تکیه گاه خویش
جان را سپردیم

به خاطر دارم پیامتان و سرنوشتتا ن را
که همیشه از گذرگاه خاطرم در گذر است
آوازه های صامت سینه سرخان سینه بر میخ
تجسد. آرزوهای بیست و دو سالگان سینه بر سنگ
که از تکرار یادشان شاید
پیش از آنکه شاعر شوم
بیست و دو ساله می میرم

شهید عزت ابراهیم نژاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 15:0  توسط سمیه | 
 

یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر م ا، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد ، مرده دلای آدماش

دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه ؟

یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما


یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما

دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد، مرده دلهای آدماش
دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه ؟
یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما

جمشید جم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 14:32  توسط سمیه | 
 

نمی دونم چرا چند وقته همش به گذشته فکر می کنم . چند روز پیش رفته بودم چهارراه کالج دیدم بهترین فرصته تا یه سری به دبیرستانی که می رفتم بزنم . یادش به خیر بهترین دوران زندگیم بود . حالا رفتیم تو دبیرستان یاد شعر دوران دبستان افتادم . یاد اونوقتا هم به خیر.

 

 اشك يتيم

 

روزي گذشت پادشهي از گذرگهي     

فرياد شوق بر سر هر كوي و بام خاست

 

پرسيد زان ميانه يكي كودك يتيم

كاين تابناك چيست كه بر تاج پادشاست

 

آن يك جواب داد چه دانيم ما كه چيست

پيداست آنقدر كه متاعي گرانبهاست

 

نزديك رفت پيرزني گوژپشت و گفت

اين اشك ديده ي من و خون دل شماست

 

ما را به رخت و چوب شباني فريفته است

اين گرگ سالهاست كه با گله آشناست

 

آن پارسا كه ده خرد و ملك، رهزن است

آن پادشا كه مال رعيت خورد، گداست

 

بر قطره سرشك يتيمان نظاره كن

تا بنگري كه روشني گوهر از كجاست

 

پروين، به كجروان سخن از راستي چه سود

كو آن چنان كسي كه نرنجد ز حرف راست

 

پروین اعتصامی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 15:59  توسط سمیه | 
 

بسترم

صدف خالي يك تنهايي است

و تو چون مرواريد

گردن آويز كسان ديگري ...

 ه. الف. سايه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 15:20  توسط سمیه | 
 

 دلم مي خواست سقف معبد هستي فرو مي ريخت
پليديها و زشتيها، بزير خاك مي ماندند
بهاري جاودان آغوش وا ميكرد
جهان در موجي از زيبائي و خوبي شنا مي كرد
بهشت عشق مي خنديد.
بروي آسمان آبي آرام
پرستوهاي مهر و دوستي پرواز مي كردند
بروي بامها ناقوس آزادي صدا مي كرد
مگو : -"اين آرزو خام است !"
مگو : -"روح بشر همواره سرگردان و ناكام است"
اگر اين كهكشان از هم نمي پاشد،
و گر اين آسمان در هم نمي ريزد،
بيا تا ما : "فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو دراندازيم"
بشادي : "گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم"

فريدون مشيری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 11:56  توسط سمیه | 
 

از من می‌پرسيد چگونه ديوانه شدم. چنين روی داد: يک روز، بسيار پيش از آنکه خدايان به دنيا بيايند، از خواب عميقی بيدار شدم و ديدم که همه‌ی نقابهايم را دزديده‌اند. همان هفت نقابی که خودم ساخته بودم و در زندگی‌ام بر چهره می‌گذاشتم. پس بی‌نقاب در کوچه‌های پر از مردم دويدم و فرياد زدم: "دزد، دزد، دزد نابکار." مردان و زنان بر من خنديدند و پاره‌ای از آنها از ترس من به خانه‌هايشان پناه بردند.
هنگامی که به بازار رسيدم، جوانی که بر سر بامی ايستاده بود فرياد برآورد: " اين مرد ديوانه است." من سر برداشتم که او را ببينم و خورشيد نخستين بار چهره‌ی برهنه‌ی مرا بوسيد. نخستين بار خورشيد چهره‌ی مشتعل مرا بوسيد و من از عشق ِ خورشيد مشتعل شدم، و ديگر به نقابهايم نيازی نداشتم. و گويي در حال خلسه فرياد زدم: " رحمت، رحمت بر دزدانی که نقاب های مرا بردند."
چنين بود که من ديوانه شدم. و از برکت ديوانگی هم به آزادی و هم به امنيت رسيده‌ام؛ آزادی تنهايي و امنيت از فهميده شدن، چرا که کسانی که ما را می‌فهمند چيزی ازما را به اسارت می‌گيرند.

 خليل جبران

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 12:4  توسط سمیه |